مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

164

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

هردو لشگر از يكديگر جدا شدند و خلقى انبوه از كافران هلاك گشت . و جمرقان با قوم خود بازگشتند و بر سعدان غول محزون بودند . كشتگان قوم را تفقد كردند . كمتر از يك هزار بود . آنگاه جمرقان گفت : اى قوم ، فردا من خود بميدان جنگ شوم و دليران را بكشم و انتقام سعدان بكشم . آنگاه اسلاميان ، خوش‌دل و شادمان بخيمه‌هاى خويشتن بازگشتند . و اما جلند بن كركر بخرگاه اندر شد و بر تخت خويش بنشست و قوم او بر وى گرد آمدند . آنگاه سعدان را بخواست و به او گفت : اى پستترين عرب ، پسر من قورجان را كه كشت ؟ سعدان گفت : جمرقان ، پيش جنگ ملك غريب او را بكشت و من او را با آتش بريان كرده ، بخوردم . ملك جلند در خشم شد و بكشتن سعدان فرمان داد . چون سياف پيش آمد ، سعدان بتوانائى كه داشت ، زنجير بگسلانيد و شمشير از دست سياف بربود و او را سر از تن جدا كرد . پس از آن قصد جلند كرد . جلند ، خود را از تخت به زير انداخته ، بگريخت . سعدان روى بحاضران گذاشته ، بيست تن از خاصان ملك را بكشت . آنگاه روى بكفار گذاشته ، همىزد و همىكشت تا از ميان خيمه‌هاى ايشان بدرآمد و قصد لشگرگاه مسلمانان كرد . چون مسلمانان آواز كافران بشنيدند ، با خويشتن گفتند شايد گروهى به يارى ايشان برآمده‌اند . و ايشان مبهوت بودند كه ناگاه سعدان در رسيد . مسلمانان از آمدن او سخت فرحناك شدند و جمرقان را جان تازه در رسيد و او را سلام كرد . و مسلمانان نيز تهنيت گفتند . مسلمانان را كار بدينجا رسيد . و اما كافران با ملك جلند بخرگاه بازگشتند . ملك بايشان گفت : اى قوم ، بآفتاب سوگند كه من گمان نداشتم از هلاك سالم بمانم . اگر اين غول مرا ميگرفت ، هر آينه مرا مىخورد . ايشان گفتند : اى ملك ، ما كس نديديم كه مانند اين غول دلير باشد . ملك گفت : چون فردا شود ، اسلحهء خويشتن برداريد و باسبان خود سوار شويد و مسلمانان را پايمال سم اسبان كنيد . و اما مسلمانان ، شادمان شدند و در نزد جمرقان جمع آمدند . جمرقان بايشان گفت : به خدا سوگند